يك تز قديمي ميگويد اگر قدرت بالا كشيدن خود و قرار گرفتن در يك نقطه خاص را نداريد، آن نقطه را پايين بكشيد تا در كنار شما قرار بگيرد.تاريخ را كه ورق بزنيم، صفحات زيادي ميبينيم كه در آن، بالا دستيهايي بودند كه از موفقيت و محبوبيت زيردستان خود احساس خطر كرده و به فكر توطئه چيني براي نابودي او افتادند. اين احساس خطر، دقيقا نشأت گرفته از همان حس مردمي بودن است كه عنوان ميكند بزرگي و پست و مقام، به جايگاه عمومي و كسب موفقيت و نفوذ در دل مردم برميگردد. نه عنوان و ميز و رياست.
به همين منظور است كه هميشه اين قدرت و رياست، در جهت بهبود بخشيدن به اين وضعيت، آنهم از راهي نادرست و اشتباه شده است. بدين جهت كه مقامات بالاتر، به جاي الگو برداري از رفتار پايين دستي هايي كه از اين جهت به موفقيت رسيده بودند، و تفكر در اين موضوع كه آنها چه كرده اند كه اين جايگاه را به دست آورده اند، هميشه در جهت عكس آن با تقبيح و زشت شمردن رفتار آنان، سعي در بيرون راندنشان از گود و در پيش گرفتن مسير و سمتي در خلاف آن جهت، تحت عنوان اصلاحات عمل كرده اند.
نمونه هاي آن هم در تاريخ سلطنتي(براي مثال، امضاي دستور قتل اميركبير، توسط ناصرالدين شاه) و هم در ورطه سياست(كارشكني هاي بني صدر عليه نخست وزير محبوبش، رجايي) و... مشاهده شده است.